بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

404

خلاصة التجارب ( طبع قديم )

كه زاج بلور را نرم بسايند و ببرند و به دو انگشت خود يك نوبت آن مقدار كه برآيد بگيرند از ان و در يك قاشق جغرات بياشامند و سيم روز سه آن مقدار زاج بلور ضم كنند و هر روز يك مقدار اضافه مىكنند تا هفت روز بهفت مقدار رسد و غذا پلاو خشك يا جغرات تازه گاوى مىخورند چنين كردند هفته را صحت يافتند و چندين جاى ديگر آزموديم نافع بود و از انها بعضى تپ نداشتند و بعضى را تپ كهنه شده بود و بسيار ديدم كه بخواص ادعيه و طلسمات تقرب كردند و فائده عظيم داد اندر ملك شهريار رى جماعتى هستند كه ايشان را صفرابند مىگويند و در قريه و جاباد ساكن مىباشند و همه ايشان زردچهره و زردچشم و صفراوىاند خاصيتى در ايشان هست كه چون يرقانى نان ايشان بخورد و از ظروف ايشان بخورد و از ظروف آبى غسل كند به تخصيص از جام موروثى و رويتى كه دارند جهت همين امر فائده يابد و مجرب‌ست و گاهى دعاى نيز مىخوانند بر بادامى چند كه شب چهارشنبه در زير سر مريض بوده باشد و مغزهاى آن را بدندان طاق پاره مىكنند و بعضى به دو مىدهند كه هر روز چند عدد بخورد و بعضى را با آب روان مىدهند و ان دعاى را وقتى كه بران بادامها مىخوانند آن مغزها بر پس گردن مريض نهاده مىخوانند و بران مريض مىدهند و آن الفاظ فارسىست مضمونش آنكه بستم صفراى فلان ابن فلانه را به حق محمد ص و به حق على ع و به حق آل طه و يس و السلام كودكى نه سالهء داشتم چاشتگاه در باقلا زار رفته بود موسم باقلا و در ان حين بخارى سمى قوى كه آن را مىباشد و هر كودكى كه در ان وقت و در ان موسم آنجا بسيار مىكرد و البته از رعونت سمى آن يرقان و تپ مىكند و سحريست كه اين كودك به خانه آمد گفت سر من مىگنجد بوقت حركت و كسى را از رفتن بباقلا زار خبر نبود التفات نكرديم روزى ديگر زردى چشم و تن او پديد آمد و اشتهاى او كم شد و نبض منحرف شب سيم حرارت تپ ظاهر شد و يرقان عظيم پيدا آمد صباح سكنجبين ساده داديم و بول او غليظ و رنگين بود چاشتگاه از سبب آن واقف شديم حضرت او را قدرى فادزهر در دوغ سائيده دادند جهت دفع آن سميت و پشين گاه را تپ غلبه كرد و بيهوشى اندكى هم داشت حضرت يك شربت دارى شيره خرفه فقط جهت تسكين حرارت دارند از قرب پشين تا بعد از پسين سه نوبت بول سياه كرد اميدوار شديم و صفرا بند آمد و غذا پلاؤ خشك و جغرات فرمود و از آن نان خود ( جو ) يا جغراتى كه خود آورده بود